چشمامو باز کردم.پری و دلا جلوم نشسته بودن.دستی به سرم کشیدم.هنوز حالت تهوع داشتم.
به اطرافم نگاه کردم.توی درمانگاه دبیرستان بودم.
دلا با شادی از جا پرید.پری گفت:تا حالا داشتیم مدینا رو نفرین می کردیم...
-کلاس رقص تموم شد؟
دلا نیشخندی زد و گفت:یه دوساعتی هست که کلاس دفاع هم تموم شده.
آهی از ته دل کشیدم.بعد با کنجکاوی پرسیدم:چه اتفاقی افتاد؟!
هر دو در حالی که جلوی خندشونو می گرفتن نگاهی به هم کردن.
-یعنی اینقدر ضایه غش کردم؟
پری گفت:نه بابا!مشکل از تو نبود.وقتی غش کردی مدینا گرفتت!عین تو فیلما!
و هر دو با صدای بلند خندیدن.زیر لب گفتم:چقدر مضحک!
دلا با حالتی رویایی گفت:اتفاقا خیلی هم عاشقانه بود.
و از خنده ریسه رفت.گفتم:کلاس رقص خوش گذشت؟
پری آهی کشیدو گفت:مگه تو گذاشتی ما کیف کنیم؟الان چند ساعته بالای سر توئیم!
-من فقط جیم شدم!شما چرا نرفتین؟
دلا با ناراحتی گفت:چطوری می رفتیم؟خیالمون راحت نبود.به مدینا اطمینانی نیست...
دندونامو روی هم فشردم و گفتم:خوبه منم بگم رکس و جیمز قابل تحمل نیستن؟
چیزی نگفتن.احساس کردم از شدت شرمندگی سرخ شدم.اصلا فکرشم نمی کردم که اونا رو از این کلاس ساقط کنم!
پری گفت:ولی خیلی هم مهم نیست.کلاس افتاد واسه فردا!
-چـــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خب تو غش کردی و کلاس به هم خورد دیگه!
-یعنی...من...اینا رو تحمل کردم....حالا دوباره...فردا باید برم کلاس؟
-مجبور نیستی بیای.می تونی بگی از امروز حالت بهتر نشده و تو خونه موندی!
حرف دلا کاملا منطقی بود.ولی خیلی لجم گرفته بود.زنگ خورد.ناله کردم:الان چه کلاسی داریم؟
دلا و پری کیفاشونو برداشتن و گفتن:باید بریم خونه!
این بهترین خبری بود که توی این روز شنیدم.کیفمو برداشتمو با قدم های آهسته به طرف در رفتم.
****
از خواب پریدم.خوابم خیلی بد بود.ماجرای کلاس رو دوباره توی خواب دیده بودم!
به شدت حالم بد بود.به طرف پنجره رفتم و باز کردم.نسیم خنکی به داخل اتاق وزید.هوای تازه یه کم حالمو بهتر کرد.هوا تاریک بود.
دلم می خواست دوباره بخوابم ولی..اه...این قرص لعنتی هنوز داشت حالمو بد می کرد.امیدوارم باعث نشه صورتم جوش بزنه!
می خواستم با یکی حرف بزنم.ولی دلم نمی یومد دلا رو بیدار کنم.چون خودم باید مدرسه رو دودر می کردم!
سعی کردم دوباره بخوابم.و البته موفق هم شدم.ولی اشتباه بزرگی کردم این بود که یادم رفت پنجره رو ببندم!
............
.....................
...............................
از خواب بلند شدم.بعد از اون یه دفعه ای که بیدار شده بودم خواب خوبی کردم.
نه دلا بود نه پری.هر دو رفته بودن مدرسه.رفتم تو آشپزخونه.دلا واسم بساط صبحانه رو پهن کرده بود.
پری هم واسم یه یادداشت بلند بالا نوشته بود.توی دلم احساس کردم که خیلی هر دوشونو دوست دارم!
یه دل سیر صبحانه خوردم و به طرف اتاق رفتم.صبر کن ببینم!...
حالا که خواب از سرم پریده بود متوجه چیزی شدم.پرده به طرز وحشیانه ای پاره شده و...نه!روتختیم که عکس خرس داشت!
اونم حسابی داغون بود.امکان نداره کار یکی از ما سه تا باشه!از تعجب خشکم زد.یه دفعه متوجه پنجره که چارتاق باز بود شدم...
یه لحظه شک کردم که مردم یا نه.شروع کردم به جمع و جور کردن اتاق.خیلی ترسیده بودم.
با خودم گفتم:نکنه هر کی اومده هنوز توی اتاق باشه؟؟؟؟؟؟؟؟
گلدون از توی دستم افتاد و خرده هاش به زیر تخت پرتاب شد.با عصبانیت غرشی کردم.
وقتی خم شدم چیز خیلی عجیبی زیر تخت دیدم.داشت برق می زد...با دست لرزان برش داشتم و از زیر تخت بیرون اومدم:
یه چاقوی خیلی بزرگ و تیز که روش این حروف حک شده بود:
A.G
****
-ریحانه؟ریحانه؟حالت خوبه؟
هر دو با دیدن من کیفاشونو روی زمین انداختن و به طرفم اومدن.روی مبل راحتی نشسته بودم و سرمو بین دستام قرار داده بودم.
پری گفت:نمی خوای بگی چی شده؟
فقط با سر به چاقو که روی میز بود اشاره کردم.هر دو نفسشون بند اومده بود.
دلا داد زد:اینو از کجا آوردی؟
-زیره...زیره تختم بود.دیشب پنجره ی اتاقمو باز گذاشته بودم.
پری به زانو افتاد.دلا خشکش زد.بغضم ترکید و گفتم:باور کنین حواسم نبود!
پری منو در آغوش گرفت.دلا با ناباوری به پری گفت:حالا باید چیکار کنیم؟
-نمی دونم.
و لب خونی کرد(واسه این که من نفمم):ظاهرا نوبت ریحانه ست.
دلا چشماشو بست.فقط صدای گریه من به گوش می رسید.
گفت:تو باید بیشتر مراقب خودت باشی ریحانه!(با پری)باید از یکی کمک بگیریم!
با این حرف انگار چراغی توی ذهنش روشن شد.به دلا گفت:من برمی گردم.
و سریع از خونه بیرون رفت.موبایلشو در آورد و شمای جیمز رو گرفت.در عرض چند دقیقه با موتور سیکلت اومد.
-ریحانه در خطره!ظاهرا قاتل کلیک کرده روش.
-چی می گی دختر؟قاتل کدومه!؟
-از زیره تختش چاقو پیدا شده!
-اوه!
و با خشم به فکر فرو رفت.پری با نگرانی گفت:کاری می تونی بکنی؟
جیمز به چشمای پری زل زد.هنوز توی فکر بود.
.............
...................
........................
دلا داشت موهاشو شونه می کرد.من هنوز توی فکر بودم.باورم نمی شد که قاتل توی اتاق من بوده باشه!
پری لبخند زنان اومد توی اتاق و گفت:یه راه حل خوب !
-چیه؟؟؟؟
پری سه تا چیز سیاه رنگ کوچولو در آورد و گفت:هر کدوم یکی از اینا رو برمی داریم.با اینا می تونیم از جای همدیگه با خبر بشیم و اگه هم لازم بود به پلیس خبر بدیم!
گفتم:فکر خوبیه!
دلا با خنده گفت:حالا اومدیمو قاتله اومد و جامونم معلوم شد!تا وقتی که برسیم که طرف سر به نیست شده!
پری اخم کرد و گفت:اولا زبونتو گاز بگیر!دوما از هیچی بهتره!سوما..با این کلاس رزمی که رفتیم یعنی اینقدر بی عرضه ایم که نتونیم 5 دقیقه زنده بمونیم؟
بدون اینکه چیزی بگم گرفتم و به جای مخصوص کمربندم بستم و ژاکتمو دادم روش.
-حالا این ایده رو از کجا گرفتی؟
منتظر شدم تا پری جواب بده.
-واستون خیلی مهمه!؟
شونه هامونو بالا انداختیمو گفتیم:نه!
به طرف پنجره رفتم.احساس میکردم یکی داره منو در همه جا تعقیب می کنه!
-نگران نباش ریحانه!نمی زاریم دستش بهت برسه.
لبخندی با تمام وجود زدم.بدون این دوستا چجوری می خواستم زندگی کنم....؟
****
-سلام.بهتری؟
با خشم به مایک جواب دادم:به لطف شما تا دیروز داشتم می مردم!این چی بود دادی؟
خنده ی بلندی کرد.لجم در اومد.مگه مردن منم خنده داره؟
-باز خوبه که اینطوری شد.معمولا عوابق بد تری هم داره...
پری دم گوشم گفت:اونو که آوردی!
-آره بابا.
دلا به پری گفت:فکر می کنی موثره؟
پری در جواب ابروهاشو بالا داد.به دلا گفتم:مهم نیست!فقط برای اطمینانه.اگه قرار باشه بکشم نیازی به این قرتی بازیا نیس.یه لگد اساسی می پرونم و .......بنگ!
سه تایی خندیدیم.مثله سگ چاخان کردم.چون وقتی می ترسم نمی تونم از جام تکون بخورم!
پری زیر لب گفت:بچه ها مدینا رو نگاه کنین...
منو دلا زیر چشمی نگاش کردیم.خیلی نگران و عصبی بود.انگار که واسه یه چیزی مردد مونده بود.
دلا با قهقهه گفت:فکر کنم اثرات همون رقصه...هنوز تو کف اون لحظه ست...
پری سعی کرد نخنده ولی از شدت فشار قرمز شده بود.
-کوفت!دیگه در این باره حرف نزنین اوکی؟
پری با خنده گفت:البته...البته...
استاد اومد سر کلاس.بچه ها تحقیقاشونو روی میزش گذاشتن.از فرصت استفاده کردم و جستی به طرف پنجره زدم.
موتور سوار هیکلی رو دیدم که کلاه گذاشته بود و داشت به طرف کلاس نگاه می کرد.
-بشینین سر جاهاتون..همه....همه شامل تو هم می شه الهی!
-اوه بله استاد.
و با ترس به طرف نیمکتم رفتم.دهنم از ترس خشک شده بود.
از کنار پری و دلا که رد می شدم زیر لب گفتم:اون همه جا دنبالمه.......
چیزی توی دلم سنگینی می کرد.دلم می خواست ازم حمایت شه.حالا توسط هر کی می خواد باشه!
و البته مایک هم متوجه این موضوع شده بود ولی مثله همیشه اصلا به روی خودش نمی آورد.منم جرئت گفتنشو نداشتم.
بیشتر از خودم دلا و پری نگران بودن.این منو حرصی تر از قبل می کرد.اگه میشد توی هتل می موندم و از صبح تا شب با کامپیوتر ور می رفتم چقدر عالی میشد!
تو خیابون نگاه مردم واسم مرموز بود.می دونستم که قاتلم بین همین مردمه....
توی همین فکرا بودم که متوجه چیزی شدم.در کوچه ی باریکی شخصی در حال کتک خوردن بود.
از من کاری بر نمی یومد غیر از این که برم و بعد از خوردن یه فصل کتک حسابی برگردم.بنابراین به راحتی داشتم از کنار این قضیه می گذشتم که صدای نعره ی اونی که می زد شنیده شد.این صدا واسم آشنا بود.ناله مرد قطع شد(یعنی مرد.)
ناگهان بینیم تیری کشیدو یادم اومد:رکس!!!!!!!
از طرز لباساش کاملا مطمئن شدم که خود خودشه!فقط نمی دونستم چه جوری باید به دلا بگم.......
بعد از مدرسه به خونه پری رفتیم.خیلی قشنگ بود.همون طور که انتظار می رفت اتاقش آبی بود!
دلا واقعا با دیدن اون منظره روحیه گرفت بودیه هو پری بی هوا گفت:امروز رکس رو ندیدم...
از جا پریدم.داشت یادم می رفت!وای که من چقدر خنگم!
-دلا!تو نباید به رکس اعتماد کنی!!!!!!!
چشمای دلا گشاد شدو پری گفت:عین مامانا حرف میزنی...
و لبخند کجی زد.
-نه نه!کاملا دارم جدی می گم!
دلا ابروهاشو کج کرد و گفت:این چه حرفیه؟یعنی می گی بعد از سه ماه دوستی نمی شناسمش!
-تو تقصیری نداری...اون...اون قاتله!
-واااااااااااااااااای ریحانه!تو واقعا حساس شدی.درکت می کنم عزیـ.....
با خشم دندونامو روی هم فشردم و گفتم:اشتباه نمی کنم!خودم دیدم که یکی رو اینقدر زد تا مرد!
دلا سری تکون داد و گفت:شاید یه کم قلدر باشه ولی-قاتل-نیست!اشتباه گرفتیش!
پری اندیشمندانه گفت:شاید ریحانه راست میگه و...خب شاید فقط می زده.اصلا معلوم نیست که مرده باشه.
دلا سریع گفت:خب منم همینو می گم دیگه.رکس من کسی نمی کشه!
نگاه هر دوشون به طرف من چرخید.داد زدم:بر علیه من به تفاهم می رسین؟؟؟؟؟؟؟
پری دستشو روی شونم گذاشت و گفت:تو خیلی نگرانی.درکت می کنم.کاملا حق داری!
با خشم گفتم:همدردی نمی خوام!می خوام حرفامو باور کنین.
دلا دستاشو به کمرش زد.ازم دلخور شده بود.یه دفعه موبایلش زنگید.قبل از این که بردار ازش قاپیدم.روش اسم "رکس" رو نوشته بود.گوشی رو از پنجره پرت کردم بیرون.
دلا فشار خونش زد بالا و سرم فریاد زد:چرا این کارو کردی!؟!
در جواب منم فریاد زدم:اون قاتله می فهمی؟باید رابطتو قطع کنی!
-تو خیلی عوضیی می دونستی؟
پری بینمون ایستاد و گفت:بس کنین!با هر دوتونم!چرا نمی شینین مثله آدم با هم حرف بزنین؟
با نفرت گفتم:اینجا یا جای منه یا.....
پری غرید:ساکت میشی یا نه؟؟؟؟؟؟؟
سوسک شدم.صدای قلب خودمو میشنیدم.رفتم توی اتاق دیگه ای و روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم.
کسی اون صحنه رو ندیده بود و حرفمو باور نمی کردن.
یه دفعه یاد چیزی افتادم!من می تونستم ثابت کنم!!!!!!!!!!!
کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.پری گفت:ریحانه!چرا بچه بازی در میاری!
-ناراحت نیستم.از طرف من از دلا عذر خواهی کن.واقعا منظوری نداشتم.من رفتم.
دلا از پشت در بیرون اومد و لبخند زد.چکمه هامو پام کردم و گفتم:بای
و از پله ها پائین رفتم.در رو که باز کردم در جلوی صورتم دوتا چشم خاکستری مایل به آبی دیدم!
-مایک!منو ترسوندی....از...از کجا پیدامون کردی؟
جوابمو فقط با نگاه خیره ای داد.چراغی توی ذهنم روشن شد.
-تو...جریان اون قاتله رو که شنیدی!
با چشمای تنگ شده خندید و گفت:نکنه می خوای بگی باهاش ملاقات داشتی؟
-دقیقا می خوام همینو بگم.
خنده ی مایکل به نگاه خشمگینانه ای تبدیل شد و گفت:دیگه این حرفو نزن.
-گوش کن!من می دونم اون کیه؟...(زمزمه)اون رکسه!
با جدیت به فکر فرو رفت.زیر لب گفت:می خوای چیکار کنی؟
-تو می تونی بهم کمک کنی؟
-می تونی بیای پیشه من تا ازت محافظت شه!این تنها کاریه که می تونم بکنم!
تا حالا به این فکر نکرده بودم که مایک اصلا خونه ای داره.ولی خیلی پیشنهاد خوبی بود.با این حال یه چیزی مثله توی فیلما توی ذهنم می گفت که کاره خطرناکیه.از اون جایی که مدینا خانواده ای هم نداره شاید انتخاب خوبی نباشه.
-مجبورت نمی کنم.هر وقت خواستی فقط بهم خبر بده.
این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم.با سرعت جت ناپدید شده بود.
یاد فیلم "گرگ و میش" افتادم.شاید مایک خون آشام باشه!
از این فکر حسابی خندم گرفت.شونه هامو بالا انداختم و دوباره از پله ها بالا رفتم تا دوباره به دلا و پری بپیوندم.
*****
با دلا به طرف هتل رفتیم.حسابی با پری بهمون خوش گذشته بود.ولی این احساس خوشایند فقط تا زمانی بود که رکس با ماشین اومد جلوی در!
دیگه از عصبانیت داشت از بینیم آتیش می زد بیرون.جلوی دلا رو گرفتم و گفتم:جایی نمی ری!
-ری ری!نگو که بازم می خوای اون بحثارو شروع کردی.ماتازه چند ساعته که با هم صلح کردیم.
-من هنوزم باهات توی صلحم.ولی نمی خوام که باهاش بری!
رکس بیرون اومد.بارونی شیک مشکی رنگی پوشیده بود.مظلومانه گفت:نمی یای دلا؟اگه می خوای...من می رم!
واسه یه لحظه به دلا حسودی کردم.ولی زود به خودم اومدم و گفتم:گورتو گم کن ویلیامز!
رکس ابروهاشو بالا انداخت.دلا چشماشو بست و باحالتی که انگار در حال تصمیم گیری سختیه گفت:خفه شو ریحانه!
و منو با شتاب کنار زد و سوار ماشین رکس شد و گفت:بریم.
خودمو به شیشه ی ماشین زدم و داد زدم:دلا!خواهش می کنم این کارو نکن!
ولی دلا همون طور چشماشو بسته بود.رکس لبخند موذیانه ای بهم زد و سوار شد.
اشک توی چشمام جمع شده بود و هنوز سعی می کردم دلا رو متقاعد کنم.ولی ماشین با سرعت زیادی حرکت کرد و منو تنها گذاشت.
-ریحانه...دلـ...دلا کو؟
-پری!!!!!!!!!!!.....................
و با شتاب خومو توی آغوش پری انداختم با گریه فریاد زدم:رکس اونو برد.به حرفام گوش نکرد....
-کجان...؟
-رفتن.دیگه نمی تونیم بهشون برسیم.
قطره های اشک پری رو روی لباسم احساس کردم.دیگه فقط خودمون دوتا بودیم.بدون دلا!!!!!!!!!!!!!!!
*****
-پریسیما قاسمی.
-حاضر.
-ریحانه الهی.
-حاضر.
-دل آفرین شریفی.
-....
منو پری به هم نگاه کردیم.جوابی برای گفتن نداشتیم.جای خالی دلا به چشم می خورد.
-دل آفرین شریفی غایبه؟
پچ پچی توی کلاس شروع شد.پری با بغض گفت:بله.
استاد با تعجب علامتی توی دفترنمرش گذاشت.این اولین غیبت دلا بود.
-کسی از شریفی خبری نداره؟
مایک زمزمه کرد:ویلیامز....؟
سری تکون دادم.مایک به فکر فرو رفت.گفت:اگه خواستی...می تونی بیای پیشم.آخه توی هتل تنهایی...
-از کجا می دونی تنهام؟
لحظه ای سکوت کرد و گفت:حدس می زنم.
توی دلم گفتم:جونه عمت.پری از جلوم گفت:ریحانه میاد پیشه من.فهمیدی مدینا؟
-باشه ولی چرا دعوا داری؟
این اولین باری بود که به قیافه مایکل خندیدم.ولی خندم چنان از دوری دلا تلخ بود که احساس خوشایندی نکردم.
پری چیزی نگفت و چرخید.استاد هم مثله همیشه سری تکون داد و رفت پای تخته تا درس بده...
.........
-ریحانه!فکر اینکه بخوای بری پیشه مدینا رو از کلت بیرون کن.مگه من مردم؟
خندیدم و گفتم:من که حرفی نزدم!...تازه اون طفلی چه گناهی کرده؟
پری از این که مایک رو «طفلی» خطاب کردم داغ کرد و گفت:ویلیامز هم واسه دلا طفلی بود.حالا فهمیدی؟
-منظورت اینه که ای جی مایکله؟؟؟؟؟امرا!من که شک ندارم همه اینا زیره سر رسکه...
-منم مثله تو به اون مشکوکم ولی از مایکل هم خوشم نمیاد.
با شیطنت گفتم:پس به همه مشکوکی غیر از جیمز!
صورت پری گل انداخت و گفت:پای اونو وسط نکش لطفا!...نظرت چیه که بریم تو حیاط؟
-فکر خوبیه.
و با هم بیرون رفتیم.ناگهان موبایل پری زنگید.به شماره نگاهی کرد و گفت:آشنا نیست...
عجولانه گفتم:برش دار!عجله کن.
-الو؟
یه دفعه چشمای پری از حدقه در اومد.سریع موبایلشو قاپیدم و دم گوشم گذاشتم:صدای جیغ دلا بود.ناخودآگاه گوشی از دستم افتاد.
از ترس نمی دونستم چیکار کنم.هر دو به هم زل زدیم.هیچ کدوم متوجه صدای زنگ نبودیم و فقط به یه چیز فکر می کردیم:
دلا...
----------------------------------------------------------
-ولم کن کثافت!


رکس دلا رو به زمین انداخت.دلا در حالی که سعی می کرد دستاشو باز کنه داد زد:ازت متنفرم!!!!!!!!
ویلیامز خنده ی بی رحمانه ای کرد و پوزخندزنان گفت:مهم نیست.
-چطور تونستی....من...من بهت اعتماد کرده بودم....
-فکر کردی نفر اولی هستی که این کارو کردی؟فقط تا چند روز دیگه زنده هستی.می تونی هر چقدر که می خوای بهم فحش بدی.
و از ته دل خندید.دلا دندوناشو به هم فشرد.به اطرافش نگاه کرد.معلوم بود کجاست!این همش مثله یه بازی بود.
(دلا)داد زد:دلم می خواد مثله مدینا بزنم داغونت کنم!
رکس از این حرف خوشش نیومد.با اولین چیزی که به دستش رسید به سر دلا ضربه زد و اونو بی هوش کرد.
-----------------------------------------------------------
