مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1389/01/25

 

سوار تاکسی شدیم.پرسیدم:تا اونجا چقدر راهه؟

-حدود نیم ساعت.خودتو آماده کن.نقشه اینه....من حواسشونو پرت می کنم و تو دستای پری و دلا رو باز می کنی!بعد سه تایی با فیلیپ فرار می کنین.

-فیلیپ؟اون از کجا می دونه؟

-می دونه که دوست منی.به حرفت گوش می ده.ولی اگه اسم رمزو بهش بگی دیگه شکی نمی کنه!

-اون اسم چیه؟

به طرفم خم شد و گفت:زندانی!

رمزو به ذهنم سپردم.ساعت نزدیک 3 بود.هنوزم هوا تاریکه تاریک بود.این شب تاریخی ترین شب عمرمه!

جیسون پول رو به راننده داد و اونم با سرعت رفت.به ورزشگاه زوار در رفته نگاه کردم.شاید امشب توی همین جا کشته بشم!

-می تونی این کارو بکنی؟

چرخیدم و گفتم:شوخیت گرفته؟...به هر صورت نمی خواد عذاب وجدان بگیری!اگه بلایی سرم اونمد می تونی فرض کنی که خودت منو یه ساعت پیش کشتی!اوکی؟

سری تکون داد و دستشو توی جیبش کرد و هفت تیری به طرفم گرفت.با وحشت گفتم:نه نه!از پس این یکی دیگه بر نمیام!تا حالا همچین چیزی دستم نگرفتم....باهاش آشنایی ندارم....تیرم خطا میره!...اصلا ولش کن.

به زور اونو بهم داد و گفت:لازمت میشه!...بیا!

هر دو به طرف ساختمون رفتیم.صدای جیرجیرک ها از توی چمن های کنار ورزشگاه شنیده می شد.

جیسون به اطراف نگاهی کرد و گفت:من میرم داخل.رئسمو سر گرم می کنم!ولی اسکات و دیویس از اون آدمایی نیستن که دوستاتو ول کنن!

با چشمای گشاد شده گفتم:من باید چی کار کنم؟

-تو باید توجه فیلیپو به خودت جلب کنی...کاره سختی نیست!پسر تیزیه.تو فقط کلمه ی رمزو بهش بگو!اون خودش همه چیزو ردیف می کنه.

با سر تائید کردم.با اطمینان ادامه داد:من اونا رو به بیرون از اینجا می کشونم!تو اونا رو از در مخفی خارج کن.اون توی این کار کمکت می کنه!

نفس عمیقی کشیدم.خیلی هم سخت نبود(اینو فقط برای روحیه گرفتن گفتم!)...مایکل به زمین چشم دوخت و گفت:فقط اگه می خوای این فرار موفقیت آمیز باشه باید یه کاری رو خوب انجام بدی!...اونم اینه که با دیدن شرایط دوستات هول نکنی!

از همون لحظه هول کردم!خسته نباشم!از همین اول گند می زنم!

-تو از در پشتی برو!خدا به همرات...

-جیسون!

ایستاد.با خجالت گفتم:ازت ممنونم!

و همدیگه رو نگاه کردیم و هر کدوم از یکی از درا وارد شدیم....عجب راهی جیسون پیشنهاد کرده بود!عین لوله بخاری تنگ بود!

به جایی رسیدم که یه توری جلوی راهمو گرفت و پشت توری،فضای داخلی ورزشگاه بود.با دیدن اون منظره چشمام سیاهی رفت:

دلا و پری تمام و کمال طناب پیچ شده بودن و حسابی زخمی شده بودن.دستاشون سوخته بود و از صورتشون خون می چکید!!!!!

موندم که جیغ بکشم یا برم کمکشون.مغزم کاملا متوقف شده بود.بد از همه این بود که اسکات و دیویس روی صندلی های چوبی لم داده بودن و با حرفاشون اونا رو بیشتر آزار می دادن و اونا هم به ناچار چیزی نمی گفتن.(ای آدمای بیـــــــــــــــــــــــــــب!به چه حقی دوستای منو اذیت می کنین؟ایییییییییییییییییییییییییییی نفس کش!!!!!!!!!)

دو نفر دیگه هم بودن:یه آدم چاق و هیکل که هی راه می رفت و غر می زد.حدس می زدم که اون رئیسشونه...

ولی در طرف دیگه ی اتاق شخص دیگه ای بود:نوجوون 14-15 ساله ای با قد بلند و موهای قهوه ای...فیلیپ!

اون داشت با چند تا شیشه ی دارو ور می رفت.ظاهرا حالش داشت از اونجا به هم می خورد.

یه دفعه دری از روبه رو باز شد و جیسون اومد تو.مرد چاق سریع به طرفش دوید با شادی داد زد:

-اوه اسمیت!دوست عزیز من!بالاخره دختره ی لعنتی رو کشتی؟

نگاه پری و دلا روی جیسون چرخید.با خشم تمام به اون کثافت نگاه کردم.دختره اسم داره ها!

جیسون جواب داد:نه.نتونستم!اون جاشو عوض کرده.

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه دفعه شیشه ی گاز اشک آور از توی جیبم افتاد.همه به طرف توری چرخیدن.اوه اوه!بدبخت شدم.

رئیسشون به فیلیپ گفت:برو ببین چیه!

و خودش مشغول جروبحث با جیسون شد.فیلیپ اسلحه ای برداشت و به طرفم اومد.نزدیک که شد منو از توی تاریکی دید و اسلحه رو به طرفم گرفت.زمزمه کردم:من..دوست جیسونم!ریحانه....

-ثابت کن!

این دیگه آسون بود.فقط کافیه اسم رمزو بگم تا....ولی اسم رمز چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-...چیزه....دخمه!....نه....سیاهچال!....نه اینم نبود!

خدایا من چقدر خنگم!

-....کلانتری.....نه!اه...چی بود؟....آها....ز...زنـ....زندانی؟!

اسلحه رو پائین گرفت و نیشخندی زد.قیافش شباهت باور نکردنی به جیسون داشت!بعد به طرف بقیه رفت و گفت:فقط یه موش بود.

نفس عمیقی کشیدم.جیسون ادامه داد:.....من می تونم بهتون ثابت کنم.باید بیاین بیرون تا بهتون نشون بدم...

و نگاه پر معنایی با فیلیپ رد و بدل کرد.اون سه تا پخمه هم دنبالش رفتن و از اونجا بیرون رفتن.

دلا به سختی گفت:....به اون برادر احمقت بگو که نمی تونن ریحانه رو گیر بندازن...

پری ناسزایی گفت.فیلیپ پوزخندی زد و با چاقویی توری رو پاره کرد و من بیرون اومدم.

-دلا.........پری.............

هر دو با دیدن من به قدری هیجان زده شدن که زبونشون بند اومد.هر دوشونو در آغوش گرفتم.فیلیپ طنابشونو پاره کرد و گفت:عجله کنین!

پری بلند شد ولی دلا نمی تونست راه بره و پری مجبور شد کولش کنه.سه تایی از یه راه مخفی که پشت یه کمد بود بیرون رفتیم.بعد از گذشتن از چند تا راهرو به هوای آزاد رسیدیم.دلا و پری سرفه می کردن.

گفتم:در اولین فرصت شما رو از اینجا بیرون می برم.

لبخند رضایت بخشی روی صورت زخمیشون نقش بست.شییه های عینک پری ترک خورده بود.

-..............اوهوی!

نفهمیدم چی شد که دیدم فیلیپ ما رو به زمین انداخت.جیسون و اسکات و دیویس و اون احمق چاق بالای سرمون رسیدن.

فیلیپ با زرنگی گفت:جلوشونو گرفتم.

دیویس که شک کرده بود گفت:مطمئنی که خودت باهاشون نبودی؟

 جیسون یقشو گرفت و گفت:می فهمی چی می گی کله پوک؟

-یالا اینا رو ببرین تو!

اسکات گفت:یه لحظه صبر کنین.یه چیزی باید اینجا روشن بشه!

بعد رو کرد به جیسون و فیلیپ و گفت:شما دوتا یه نقشه ای دارین!می خواین اینا رو فراری بدین؟

فیلیپ به دروغ گفت:این امکان نداره.

جیسون شروع به دعوا کرد و با اسکات می جنگید.اسکات عصبانی شد وچاقو در آورد.

-با شمام بس کنین!

ولی قضیه خیلی جدی بود.اسکات با ضربه ای جیسون رو به زمین انداخت و چاقوشو به گردنش گرفت و می خواست فشار بده که...

دستم به تفنگ داخل جیبم برخورد.بی درنگ اونو بیرون کشیدمو..............بنگ!

اسکات روی زمین افتاد.ولی چیز زیادی نشنیدم چون ضربه ی محکمی به سرم خورد و در آخرین لحظه صورت زشت و کثیف مرد چاق رو دیدم....

...........

1389/01/19

 

در باز شد و داخل رفتم.خونه مایک بیشتر به یه انباری قدیمی و کهنه شبیه بود که توش چندتا مبل و یه میز فسقلی و هیچ قسمتی غیر از هال و دستشویی نداشت!

با تعجب پرسیدم:پس..تو کجا غذا می خوری؟

-بیرون.زندگی اینجا اونقدر هم سخت نیست.

به سرتا پای مایک نگاه کردم.با اون لباسای شیک و خفن هر کی ندونه فکر می کنه توی قصر بزرگ شده!

چمدونه کوچولویی که از خونه آورده بودم کنار مبل گذاشتم.بیشتر وسایلمو گذاشته بودم توی خونه که اگه اون یارو اومد فکر نکنه که فرار کردم.اینم جزو فکرای بکر مدینا بود.پرسیدم:...خب...پس اتاقی هم اینجا وجود نداره...

خنده ای از ته دل کرد و گفت:پس ظاهرا منو دست کم گرفتی!

قسمتی از دیوارو فشار داد و اونجا فرو رفت.دهنم باز موند.عجب جونوریه!

داخل که رفتیم،اتاقه پر نور و با حالی بود.یه کمد پر از لباسای باحال و یه تخت و یه عالمه پوستر!

خودش گفت:همه فکر می کنن اینجا یه خرابست.واسه همین نیازی نیست که به شهرداری پول بدم!

با شیطنت زدم زیره خنده.ادامه داد:برقه این اتاقم از خونه ی همسایه کش رفتم...

-یادم نمی یاد که همسایه ای داشته باشی....

سرشو خاروند و گفت:فاصلمون خیلی زیاد نیست.حدودا یه کوچه فاصله داریم.ولی برق توی هال از ساعت نه قطع می شه!ببخشید اگه این جا هتل پنج ستاره نیست...

لبخندی زدم و گفتم:عالیه!

همیشه دلم می خواست یه خونه اینجوری داشته باشم!هر دو نشستیم سر کارای مدرسه.جالب اینجا بود که مایکل بیشتر از اونی که فکر می کردم درس می خوند.

یه دفعه برقا رفت.متاسفانه اونجا حتی یه پنجره هم نداشت و شبیه زیرزمینای جن دار توی فیلما شد.

-اگه می خوای می تونی به اتاق بری...

-نه.ترجیح می دم بخوابم.می دونم زوده ولی خسته ام.

و روی کاناپه دراز کشیدم.منتظر شدم تا تعارف کنه که به تخت برم ولی خبری نبود!«مایک متفاوت ترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم!».این جمله رو با خودم گفتم و به خواب فرو رفتم...

**********************************************

دو سه هفته با همین روال گذشت.من به اونجا می رفتم.ولی یه ربع زودتر از اون به مدرسه می رفتم تا بقیه شک نکنن.

ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که اصلا قاتلی وجود نداره و یکی داره منو دست می ندازه!

و بالاخره روزی اینو به خوده مایک گفتم:

مایک در جواب با لحن خشمگینی گفت:پس دوستات چی؟

-منظوره منم همینه.من دوباره به هتل برمی گردم و آزاده دنباله اونا می گردم!

-تا مثله اونا کشته بشی؟محاله!

دندونامو به هم فشردم و گفتم:اونا نمردن!اینو مطمئنم!

شمرده شمرده گفت:از...کجا...اینقدر...مطمئنی؟

با غرور گفتم:حسم به من دروغ نمی گه...به هر حال تو نمی تونی منو به کاری مجبور کنی!

مشت گره زدشو محکم به میز زد و گفت:هر جور میله خودته.ولی دیگه اسم منو نیار!

و رفت.در حین اینکار گفت:امروز بیا و وسایلتو تحویل بگیر.

توی دلم احساس می کردم مایکل می خواد از پیدا شدن دلا و پری جلوگیری کنه...ولی من نمی زارم!

داد زدم:برو به جهنم!

و به طرف هتل رفتم.......................

از اون به بعد،بعد از مدرسه دنباله اونا می گشتم.توی دبیرستانم رابطه خوبی با مدینا نداشتم.

اصلا با هم حرف نمی زدیم.دیگه واقعا تنها شده بودم.تا اینکه یه روز متوجه شدم که جیمز هم مثله کارسون از وقتی که پری ناپدید شده نیومده.این منو از قبلم نگران تر کرد.

دیگه زندگیم خیلی یکنواخت شده بود که یه چیز خیلی عجیب توجه منو به خودش جلب کرد:

از دبیرستان بیرون اومدم.به طرف دکه روزنامه فروشی رفتم تا ببینم درباره اون قاتله بی سرو پا چیزی نوشته شده یا نه.

که یه دفعه...روی یه تابلوی تبلبقاتی کوچیک،اعلامیه ای زده شده بود.عکس یه پسر بود که از توی زندان ازش عکس گرفته بودن.

خیلی عجیب بود.شباهت باور نکردنی به مایک داشت ولی اون نبود.رنگ پریده بود و موهاش حدودا قهوه ای روشن بود.

ولی طرز نگاهش خیلی مرموز بود.کاملا شبیه مایک!و در بالا ی اعلامیه اونو «جادوگر» خطاب کرده بود!

کاملا واضح بود که مدینا نیست وگرنه تا حالا دستگیرش می کردن!

با خشم بهش نگاه کردم.با خوندن بقیه نوشته ها متوجه اصل داستان شدم:نه رکس و نه جیمز،هیچ کدوم قاتل نیستن.این همونیه که به اتاق من اومده بود،همونی که پری و دلا رو دزدیده بود.از این که به اون دوتا شک کرده بودم عذاب وجدان پیدا کردم.

یه دفعه صدایی منو به خودش آورد:روزنامه...روزنامه...آخرین خبر...قاتل فراری در آمریکای جنوبی..

هر چی پول داشتم دادم و روزنامه رو گرفتم و باز کردم:

«....جسد تعدادی از گم شدگان آمریکای جنوبی در

جنگل های نواحی شمال شرق یافت شده است.

از تمامی افراد درخواست می شود از رفتن به این

 منطقه ممنوعه خودداری کنند....»

 

جنگل؟پس حتما باید اونجا باشن!باد سردی می وزید و برف رو به صورتم زد.

روزنامه رو توی جیبم مچاله کردم و به خونه رفتم.در اولین فرصت به اونجا میرم...

****

توی دفترچه ام بیمارستان ها رو هم خط زدم.همه جارو رفتم غیر از:جنــــــــــگل!

از مدت قهرم با مایک حدود یه هفته گذشته بود.ولی فعلا پری و دلا در اولویت بودن!به طرف آشپزخونه رفتم تا چیزی بخورم.

وقتی برگشتم روی زمین نامه ای دیدم.پنجره باز بود.پس جای تعجب نداشت!

نامه رو باز کردم و خوندم:

«سلام                                              

می خواستم به خاطر اون حرفا ازت عذر خواهی

کنم.و درباره ی اون قاتل!جدیدا توی روزنامه

خبری از محل قتل ها شنیدم.                  

حدس می زنم که خودتم فهمیده باشی!من به

اونجا می رم تا دنبال اونا بگردم.می دونم که

تو هم دوست داری بیای و بهم کمک کنی.

پس امشب ساعت 2 بیا به جنگل.من اونجام

                                     مایکل مدینا»

 

امشب؟چه خوب!بهترین فرصت برای رفتن به اونجا!فقط امیدوارم که اون موقع تاکسی تلفنی باشه!

روی تختم لم دادم و به فکر فرو رفتم.ساعتمو واسه یه ربع به دو کوک کردم و خوابیدم.....

......................

کتمو چنگ زدم.هوا فوق العاده سرد بود.به ساعتم نگاه کردم.الان دیگه باید تاکسی میومد.

همه چیزایی که لازم بود رو آورده بودم:چراغ قوه،چاقو جیبی،موبایل(البته با شارژ پر!)،گاز اشگ آور و...

تاکسی اومد.جنگی سوار شدم و نزدیک ترین خیابون به جنگل رو آدرس دادم.

راننده از اون آدمای پیر بود و فکر کرده بود این موقع شب می خوام برم پارتی!واسه همین تمام طول راه رو فک می زد و باعث می شد تمرکزمو از دست بدم!

هنوز ماشین کاملا نایستاده بود که پیاده شدم.به طرف جنگل دویدم.مایکل نبود.

منتظرش نشدم و خودم به داخل جنگ رفتم.چراغ قوه نور کمی داشت ولی از هیچی بهتر بود.

-دلا...........پری..........صدامو می شنوین؟

فقط صدای زوزه ی گرگی جوابمو داد.کم کم داشتم احساس خطر می کردم!راهی از داخل جنگل به طرف کوه می رفت.

این راهو انتخاب کردم چون لا اقل احتمال آنتن دهیش از داخل غار بیشتره!

به جایی رسیدم که ازش ماه دیده می شد.ایستادم تا کمی استراحت کنم.آسمون تاریک تایک بود!

-دیر کردی!

چاقو رو بیرون کشیدم و به طرف صدا گرفتم.شخص قدبلندی،پارچه روی صورتشو کشید و گفت:منم.

آهی کشیدم و گفتم:مایک...منو ترسوندی!جای خوبی قرار نذاشتی.ممکن بود اصلا پیدات نکنم...

با لحن مرموزی گفت:می دونستم که پیدا می کنی...

از طرز نگاهش خوشم نمی یومد.شده بود عینه اول سال!به طرف دیگه ای رفت.

-نباید وقتو از دست بدیم مایک!بیا...از سمت شرق می ریم...

بدون اینکه بچرخه گفت:ما جایی نمی ریم!

-چی؟یعنی...اصلا نمی خواستی دنبال اونا بگردی!

چرخید و گفت:دقیقا منظورم همینه.

کاملا جدی و خشن صحبت می کرد.با دیدن من مثله قبل حالش بد شد و روشو برگردوند.

توی دلم گفتم:یا الان یا هیچ وقت!و به طرفش رفتم،رو به روش ایستادم و گفتم:چرا ازمن بدت میاد؟

-می خوای واقعا اینو بدونی؟

-البته!

احساس کردم دست مایکل به پشت من چرخید ولی فقط بهش زل زدم.ناگهان چیزی به ذهنم رسید:

1.الان ما توی جنگلی هستیم که خیلیا توش مردن!

2.مدینا از همه چیز درباره ی خونه من و پری و دلا خبر داره!

3.اون زورش از همه پسرای دبیستان بیشتره!

4.اون روز که پری ناپدید شده بود از جای اون مدال با خبر بود.

5.اون دارویی که برای جیم زدن توی کلاس بود در هیچ جا یافت نمی شد!

6.شباهت خیلی زیادی با عکس اعلامیه داشت!

ناخودآگاه این کلمات خود به خود از دهنم پرید:...قاتل تویی!

صدای افتادن چیزیو از پشت سرم شنیدم.مایک سرشو پایین انداخت.ولی قبل از این که حرکتی بکنم گردنمو گرفت و منو به درختی زد.همون طور که گلومو فشار می داد گفت:آره...قاتل منم.ولی دیر فهمیدی.

-اصلا دیر نیست.تو دوستای منو کشتی.دیگه دلیلی برای زنده بودن ندارم!...فقط یه چیزی رو می خوام بدونم...

سکوت مرگباری حکمفرما شد.ادامه دادم:چرا تا حالا این کارو نکردی؟

منو با حرکتی خشن ول کرد.گردنمو لمس کردم.به چیزی که روی زمین افتاده بود نگاه کردم.چاقویی آشنا با علامت:

A.G

در حالی که پشتش به من بود با خشم گفت:حدود 5 سال پیش...من با کسی به نام «آنجلا» دوست بودم.اون همه کس من بود.خیلی مهربون و باهوش بود.ما همیشه با هم بودیم...همه جا....

آه تلخی کشید.قدمی به جلو برداشتم.

-دوستی ما نزدیک 3 سال طول کشید.ولی اون به خاطر یکی از دوستاش...یه آدم بی ارزش و کله پوک...منو ترک کرد!

چرخید و بهم زل زد و گفت:اون درست شبیه تو بود!شبیه تو!به همین دلیل بود که اوایل از تو بدم میومد.ولی بعد متوجه فرقات با اون شدم.برای همین بود که نکشتمت!برای همین بود که قتل تورو توی اون مغازه به گردن گرفتم!...اما تو.....همین چندروزه پیش به خاطر دوستات از من جدا شدی...و حالا فهمیدم که تو هم شبیه اونی!

با لکنت گفتم:شاید...شاید اون الان در هر جایی باشه پشیمونه!

خنده شیطانی کرد و گفت:اون مرده!خودم کشتمش!و تورو هم مثله اون می کشم!

با وحشت جلوی دهنمو گرفتم.ولی به خودم جرئت دادمو گفتم:اونا هم دوستای منن!شک نکن که اگه تو هم جای اونا بودی این کارو می کردم.

-به هر حال من مجبورم!

سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:مجبوری؟کی تورو مجبور کرده؟

-رئیسم!اگه الان تورو نکشم دِیویس و اسکات رو می فرسته تا این کارو بکنن!

-کی؟

-اسم اصلی رکس «اسکات جانسون» و اسم جیمز هم «دِیویس میلر» ئه.

پس درست حدس زده بودم.اونا هم قاتل بودن!پرسیدم:...و اسم اصلیه تو....؟

-«جِیسون اسمیت»!ما همه عضو گروه ای جی ایم!

و آستینشو بالا داد.حروفه «ای.جی» روی دستش خالکوبی شده بود.با خودم گفتم که احتمالا برای همین بود که استخر نمی یومد!

ادامه داد:این حروف مخفف این کلمه ان:

Anti. Girl

تو دلم گفتم:پس حتما این گروه،گروهه دل شکسته هاست!

خیلی سعی کردم نخندم.ولی ظاهرا متوجه شد و گفت:اگه اون موقع می دونستی که خواهر زاده ی مسئول درمانگاهو کی کشته نمی خندیدی!

بدون شک گفتم:تو!

ابروهاشو بالا داد و گفت:نه بابا!خیلی با هوشی!لابد اینو هم متوجه شدی که من نبودم که زندان رفتم!

دیگه چشمام داشت از حدقه در میومد!یه روز و این همه خبر!

-اون برادرمه...اسمش «فیلیپ»ئه!یه نابغه ی به تمام معنا!با این که از ما کوچیک تره و فقط 14 سالشه ولی در جعل شناسنامه و پیچوندن پلیسا استاده!در ضمن!دارو های خاصی از بازار سیاه خرید و فروش می کنه که هیچ کس ندیده!مثله اونی که بهت دادم!

به فکر فرو رفتم.ادامه داد:وقتی قتلا لو رفت پلیسا اونو گرفتن!اونم هیچی نگفت و خودشو جای من جا زد.الانم بیرون داره حالشو می بره و اون احمقا فکر می کنن که من فرار کردم!

-اونم جزو همین گروهه؟

«جِیسون» با افتخار گفت:معلومه!برادر خودمه....

بعد پشتشو کرد و گفت:برو...

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-برو و به پلیس پناه بگیر.منو هم لو بده.فرار می کنم و هر دو همه چیزو فراموش می کنیم!

چاقو رو از روی زمین برداشتم و به طرفش گرفتم و گفتم:دوستام کشته شدن!نمی خوام منم زنده باشم!خواهش می کنم!

-گفتم برو!

چاقو رو به طرف خودم گرفتم و گفتم:اگه این کارو نکنی خودم می کنم.

چشمامو بستم و دسته ی چاقورو فشردم و ............صدای «جِیسون» رو شنیدم که گفت:دیوونه!

و چاقو رو از دستم در آورد.با خشم گفتم:ازم دور شو!تو اونا رو کشتی!

-اونا نمردن!

این بهترین خبری بود که توی این ماه شنیده بودم:دلا و پی زنده ان!

-کـ...کـ...کجان؟

-توی همون ورزشگاهی که تقربا خرابه!

یاد روزی افتادم که با دلا و پری به اوجا رفتیم و به «جیسون» و «دیویس» و «اسکات» مواجح شدیم!

با سرعت چرخیدم که گفت:نرو...می کشنت!

با عصبانیت گفتم:به دنیا نیومدم که تا ابد فرار کنم!

بعد از اینکه چند قدمی جلو رفتم گفت:منم میام!

چرخیدم و لبخند زدم.اولین باری بود که رضایت و اعتماد رو توی چشمای روشنش دیدم.

دستشو گرفتم و با هم دویدیم..........

 


فعلا بابای

1389/01/08

پری با نا امیدی گوشی رو گذاشت و گفت:خاموشه.

آهی کشیدم.بعد از اون تماس مشکوک دیگه نه تلفن دلا جواب می داد نه اون شماره ای که به پری زنگ زده بود!

حتی به پلیسم خبر داده بودیم!ولی اونا هم جز پوزخندو ناسزا چیزی تحولمون نداده بودن و گفتن که روزانه هزاران نفر بعد از رفتن به خونه ی دوستاشون چند روز غیبشون می زنه و بعدم پیدا می شن.

روی مبل نشستم.یه دفعه چیزی روی کمرم فشار آورد.وقتی درش آوردم فریاد زدم:پیدا کردم!

پری نزدیک با صندلی چپه شه.

-چته؟

-همونایی که تو دادی که وقتی گم شدیم،جامونو معلوم می کنه...اسمش چی بود....؟

-ردیاب!

و سریع چیزی شبیه کنترل تلویزیون آورد و با دکمه هاش ور رفت.بعد از لحظه ای اخماش رفت تو هم.

اون همه هیجانی که بهم وارد شد از بین رفت.دیگه دلا واقعا ناپدید شده بود.سعی کردم تمام جاهایی که دلا با رکس رفته بود به یاد بیارم ولی متاسفانه دلا هیچ کدوم رو بهمون نگفته بود.

پری فحش ناجوری داد و دوباره گوشی رو گذاشت.صدای زنگ در شنیده شد.

پری جنگی پرید و از آیفن بیرونو نگاه کرد.

-کیه پری؟

وقتی صدای پری رو نشنیدم خودم اومدم و مایکو پشت در دیدم.پری چشم غره ای بهم رفت و گفت:تو آدرسو بهش دادی؟

-نه خودش پیدا کرده...حالا بزار بیاد تو.

پری اخم کرد.کتمو برداشتم که خودم برم پائین ولی درو که باز کردم دیدم پشت دره!!!!!!!

-چـ...چه جوری اومدی؟در پائین که بسته بود؟

مایکل بدون اینکه بهش تعارفی شده باشه اومد تو و روی مبل نشست.

پری در حالی که هم عصبی،متعجب و حتی یه کم خندان بود گفت:کلیدم بهش دادی؟

خنده کوتاهی کردم.از خودم گفتم:ما می خوایم بریم بیرون.اگه کاری داری زودتر بگو.

پری از این حرف حسابی استقبال کرد.مدینا خیلی خشک گفت:اگه بگم اونا رو دیدم بازم دکم می کنین؟

چشمامون گشاد و داد زدیم:چی؟؟؟؟؟؟؟؟

ایستاد و گفت:اونو با یک نفر چاق با لباس سیاه دیدم...

(فریاد زدم:)منم اونو کنار پنجره دیده بودم!

پری متفکرانه گفت:مگه شا نمی گین رکس اونو برده...؟

-ویلیامز بردش ولی احتمالا واسه یه کسی کار می کـ...نـ..ـه....

آخر حرفمو جویده جویده گفتم.یاد اون سه نفر توی اون مغازه هه افتادم.پری هم ذهنمو خوند.

مایک ابروهاشو بالا انداخت.پری ماجرا رو کاملا براش توضیح داد.

مایک از تعجب داشت شاخ در میاورد.با لکنت گفت:...شما...خیلی...احمقین...

و سریع از خونه بیرون رفت.پرسیدم:کجا میری؟...با تو ام!

-دارم می رم ببینم چه خبره اونجا.

و درو محکم بست.گفتم:حالا نظرت چیه؟

پری گفت:به نظر قابل اعتماد تر و شجاع تر از ما میاد!

هر دو خندیدیم و روی مبل های آبی رنگ لم دادیم.حالا که کارو به مایک سپرده بودیم احساس اطمینان بیشتری داشتم.

*****

مایکل در حالی که کوله پشتیشو روی یک شونه ش انداخته بود و با قدم های سنگینی میومد،منو پری رو ورانداز کرد.

ازش پرسیدم:چیزی پیدا کردی؟

-نچ.بسته بود.شماها هم دیگه اونجا نرین.خطرناکه...و تو!

و روشو به پری کرد و ادامه داد:دیگه با جیمز کارسون جایی نمی ری!

-چطور تو با ریحانه باشی و من از اون دل بکنم!

-چون من با اون فرق می کنم.کارسون دوست صمیمی ویلیامزه!حالا فهمیدی؟

پری با خشم نفسشو بیرون داد و به زمین چشم دوخت.مایکل ادامه داد:....در ضمن.تا حالا دیگه مطمئنن قاتل از جای شما با خبر شده.بهتره به یه مخفیگاه برین.

من و پری با شوق به هم نگاه کردیم.چه هیجان انگیز!یه دفعه پری گفت:منظورت که...خونه خودت نیس؟

-منظوره من هر چیزیه که شما رو در امان نگه داره.

پری زمزمه کرد:فکرشو می کردم!

-خونت کجاست؟

نگاه مایک خیره شد.یاد چیزی افتادم:خیلی وقته که مدینا با دیدن من حالش بد نشده!!!!!!!!!!

مثله همیشه جواب درستی بهم نداد:

-یه جایی همین دورو ورا.

علاقه ای به لجبازی و اصرار نداشتم.می دونستم که از زیره زبونش نمی تونم چیزی بیرون بکشم.

ناگهان صدای بلند و رسای پری منو به خودم آورد:«مدینا!چرا می خوای نجاتمون بدی؟»

بهش زل زدم و منتظر جواب موندم.پری نیز بی صبرانه بهش زل زده بود.زمزمه کرد:...چون.......

تکرار کردیم:چون.............؟

صورتش گل انداختو گفت:چون اولین دوستامین....

و بی سروصدا نشست.من و پری دوباره به هم نگاه کردیم.ذهنمون با سرعت سرسام آوری کار می کرد.هر دو نیازمند به یک «قدح اندیشه» بودیم!

............

توی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.ساعت3:30 بود ولی خوابم نمیومد.یه دفعه صدای جیغ پری از تخت کنارم اومد.

از خودم عکس العملی نشون ندادم.ظاهرا بازم خواب دلا رو دیده بود!

بعد از دقیقه ای نفس نفس زدن دوباره به خواب عمیقی فرو رفت.دوباره چشمامو باز کردم.

رو به روم آینه قدی با کادر آبی رنگی بود که از توش پنجره رو می تونستم ببینم.

متوجه چیزی شدم.گوشامو تیز کردم.از پشت پرده آبی رنگ پری چیزی برق زد.اه...اگه صدای قلبم مزاحم نمی شد خیلی راحت تر گوش می کردم!

سایه ی بلند و تیره رنگی پشت پرده ظاهر شد.تمام تنم به لرزه در اومد.پری...تو رو خدا بیدار شو!

سایه نزدیک تر شد و گوشه پرده رو کنار زد.با تیک ناگهانی از جا پریدم و به طرف پنجره چرخیدم:

کسی نبود.امکان نداره که اشتباه کنم!حتما فرار کرده بود.لب پنجره رفتم و بیرونو نگاه کردم.

واقعا کسی نبود.دستمو مشت کردم و با اطمینان گفتم:قاتل اومده بود...

از خواب بیدار شدم.تخت پری به هم ریخته بود و شیشه ی پنجره شکسته!!!!!!!!!!آهی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم.

با خمیازه گفتم:پری...کی اون شیشه رو شکونده؟بازم همون مردم آزارا....؟پری؟

از ظاهر آشپزخونه معلوم بود که کسی توش صبحانه نخورده.دلم کمی لرزید.

-پری...حوصله شوخی ندارم!پری!داری نگرانم می کنـ....

دوباره به اتاق برگشتم.به هوای یه یادداشت پتوی پری رو کنار زدم....

دستام از ترس به دمای صفر درجه رسید.انگار یکی داشت توی سرم سوت می زد.خـــــــــــــــــــــــــــــــون!

با سرعت جت از خونه بیرون رفتم.به قدری ترسیده بودم که درارو باز گذاشتمو بیرون رفتم.

پسری به تنه یکی از درختا تکیه داده بود.با دیدنش حسابی خوش حال شدم و داد زدم:

-مــــــــــایک!پری نیست!

سریع چرخید و بدون اینکه چیزی بگه از کنارم گذشت و وارد خونه شد.

نق زدم:دنبال چی می گردی؟اون رفته!!!!!!

پتوی پری رو زیر رو کرد.چیزی از طرف تخت صدا کرد.انگار چیزی از روش پایین افتاد.

اونو با مهارت در آورد و گفت:دنبال یه چیزی مثله این می گشتم!

اونو ازش قاپیدم.شبیه یه علامت یا یه نشون خیلی مهم بود.همون طور که فکر می کردم روش نوشته شده بود:

A.G

-این روی اون چاقوهه هم بود.

-.............فکر کنم که دیگه وقتش باشه!

از این حرف خیلی احساس خطر کردم.گفتم:وقته...چی؟

چشماش شفاف از قبل بود.

-این که از اینجا بری! 

 

 

1388/12/27

 

چشمامو باز کردم.پری و دلا جلوم نشسته بودن.دستی به سرم کشیدم.هنوز حالت تهوع داشتم.سبز

به اطرافم نگاه کردم.توی درمانگاه دبیرستان بودم.

دلا با شادی از جا پرید.پری گفت:تا حالا داشتیم مدینا رو نفرین می کردیم...مژه

-کلاس رقص تموم شد؟

دلا نیشخندی زد و گفت:یه دوساعتی هست که کلاس دفاع هم تموم شده.چشمک

آهی از ته دل کشیدم.بعد با کنجکاوی پرسیدم:چه اتفاقی افتاد؟!سوال

هر دو در حالی که جلوی خندشونو می گرفتن نگاهی به هم کردن.

-یعنی اینقدر ضایه غش کردم؟نگران

پری گفت:نه بابا!مشکل از تو نبود.وقتی غش کردی مدینا گرفتت!عین تو فیلما!قلب

و هر دو با صدای بلند خندیدن.زیر لب گفتم:چقدر مضحک!افسوس

دلا با حالتی رویایی گفت:اتفاقا خیلی هم عاشقانه بود.خیال باطل

و از خنده ریسه رفت.گفتم:کلاس رقص خوش گذشت؟

پری آهی کشیدو گفت:مگه تو گذاشتی ما کیف کنیم؟الان چند ساعته بالای سر توئیم!ناراحت

-من فقط جیم شدم!شما چرا نرفتین؟تعجب

دلا با ناراحتی گفت:چطوری می رفتیم؟خیالمون راحت نبود.به مدینا اطمینانی نیست...قهر

دندونامو روی هم فشردم و گفتم:خوبه منم بگم رکس و جیمز قابل تحمل نیستن؟ابرو

چیزی نگفتن.احساس کردم از شدت شرمندگی سرخ شدم.اصلا فکرشم نمی کردم که اونا رو از این کلاس ساقط کنم!گریه

پری گفت:ولی خیلی هم مهم نیست.کلاس افتاد واسه فردا!

-چـــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گریهتعجب

-خب تو غش کردی و کلاس به هم خورد دیگه!

-یعنی...من...اینا رو تحمل کردم....حالا دوباره...فردا باید برم کلاس؟کلافه

-مجبور نیستی بیای.می تونی بگی از امروز حالت بهتر نشده و تو خونه موندی!از خود راضی

حرف دلا کاملا منطقی بود.ولی خیلی لجم گرفته بود.زنگ خورد.ناله کردم:الان چه کلاسی داریم؟

دلا و پری کیفاشونو برداشتن و گفتن:باید بریم خونه!هورا

این بهترین خبری بود که توی این روز شنیدم.کیفمو برداشتمو با قدم های آهسته به طرف در رفتم.لبخند

****

از خواب پریدم.خوابم خیلی بد بود.ماجرای کلاس رو دوباره توی خواب دیده بودم!شیطان

به شدت حالم بد بود.به طرف پنجره رفتم و باز کردم.نسیم خنکی به داخل اتاق وزید.هوای تازه یه کم حالمو بهتر کرد.هوا تاریک بود.هیپنوتیزم

دلم می خواست دوباره بخوابم ولی..اه...این قرص لعنتی هنوز داشت حالمو بد می کرد.امیدوارم باعث نشه صورتم جوش بزنه!استرس

می خواستم با یکی حرف بزنم.ولی دلم نمی یومد دلا رو بیدار کنم.چون خودم باید مدرسه رو دودر می کردم!

سعی کردم دوباره بخوابم.و البته موفق هم شدم.ولی اشتباه بزرگی کردم این بود که یادم رفت پنجره رو ببندم!افسوس

............

.....................

...............................

از خواب بلند شدم.بعد از اون یه دفعه ای که بیدار شده بودم خواب خوبی کردم.خمیازه

نه دلا بود نه پری.هر دو رفته بودن مدرسه.رفتم تو آشپزخونه.دلا واسم بساط صبحانه رو پهن کرده بود.قلب

پری هم واسم یه یادداشت بلند بالا نوشته بود.توی دلم احساس کردم که خیلی هر دوشونو دوست دارم!بغل

یه دل سیر صبحانه خوردم و به طرف اتاق رفتم.صبر کن ببینم!...تعجب

حالا که خواب از سرم پریده بود متوجه چیزی شدم.پرده به طرز وحشیانه ای پاره شده و...نه!روتختیم که عکس خرس داشت!دل شکسته

اونم حسابی داغون بود.امکان نداره کار یکی از ما سه تا باشه!از تعجب خشکم زد.یه دفعه متوجه پنجره که چارتاق باز بود شدم...گریه

یه لحظه شک کردم که مردم یا نه.شروع کردم به جمع و جور کردن اتاق.خیلی ترسیده بودم.

با خودم گفتم:نکنه هر کی اومده هنوز توی اتاق باشه؟؟؟؟؟؟؟؟تعجب

گلدون از توی دستم افتاد و خرده هاش به زیر تخت پرتاب شد.با عصبانیت غرشی کردم.

وقتی خم شدم چیز خیلی عجیبی زیر تخت دیدم.داشت برق می زد...با دست لرزان برش داشتم و از زیر تخت بیرون اومدم:نگران

یه چاقوی خیلی بزرگ و تیز که روش این حروف حک شده بود:

A.G

****

-ریحانه؟ریحانه؟حالت خوبه؟

هر دو با دیدن من کیفاشونو روی زمین انداختن و به طرفم اومدن.روی مبل راحتی نشسته بودم و سرمو بین دستام قرار داده بودم.ناراحت

پری گفت:نمی خوای بگی چی شده؟سوال

فقط با سر به چاقو که روی میز بود اشاره کردم.هر دو نفسشون بند اومده بود.خنثی

دلا داد زد:اینو از کجا آوردی؟

-زیره...زیره تختم بود.دیشب پنجره ی اتاقمو باز گذاشته بودم.نگران

پری به زانو افتاد.دلا خشکش زد.بغضم ترکید و گفتم:باور کنین حواسم نبود!گریه

پری منو در آغوش گرفت.دلا با ناباوری به پری گفت:حالا باید چیکار کنیم؟افسوس

-نمی دونم.

و لب خونی کرد(واسه این که من نفمم):ظاهرا نوبت ریحانه ست.شیطان

دلا چشماشو بست.فقط صدای گریه من به گوش می رسید.

گفت:تو باید بیشتر مراقب خودت باشی ریحانه!(با پری)باید از یکی کمک بگیریم!گاوچران

با این حرف انگار چراغی توی ذهنش روشن شد.به دلا گفت:من برمی گردم.لبخند

و سریع از خونه بیرون رفت.موبایلشو در آورد و شمای جیمز رو گرفت.در عرض چند دقیقه با موتور سیکلت اومد.قلب

-ریحانه در خطره!ظاهرا قاتل کلیک کرده روش.

-چی می گی دختر؟قاتل کدومه!؟ابرو

-از زیره تختش چاقو پیدا شده!چشم

-اوه!

و با خشم به فکر فرو رفت.پری با نگرانی گفت:کاری می تونی بکنی؟نگران

جیمز به چشمای پری زل زد.هنوز توی فکر بود.خیال باطل

.............

...................

........................

دلا داشت موهاشو شونه می کرد.من هنوز توی فکر بودم.باورم نمی شد که قاتل توی اتاق من بوده باشه!خیال باطل

پری لبخند زنان اومد توی اتاق و گفت:یه راه حل خوب !لبخند

-چیه؟؟؟؟تعجب

پری سه تا چیز سیاه رنگ کوچولو در آورد و گفت:هر کدوم یکی از اینا رو برمی داریم.با اینا می تونیم از جای همدیگه با خبر بشیم و اگه هم لازم بود به پلیس خبر بدیم!گاوچران

گفتم:فکر خوبیه!هورا

دلا با خنده گفت:حالا اومدیمو قاتله اومد و جامونم معلوم شد!تا وقتی که برسیم که طرف سر به نیست شده!ابرو

پری اخم کرد و گفت:اولا زبونتو گاز بگیر!دوما از هیچی بهتره!سوما..با این کلاس رزمی که رفتیم یعنی اینقدر بی عرضه ایم که نتونیم 5 دقیقه زنده بمونیم؟مژه

بدون اینکه چیزی بگم گرفتم و به جای مخصوص کمربندم بستم و ژاکتمو دادم روش.

-حالا این ایده رو از کجا گرفتی؟از خود راضی

منتظر شدم تا پری جواب بده.

-واستون خیلی مهمه!؟نگران

شونه هامونو بالا انداختیمو گفتیم:نه!متفکر

به طرف پنجره رفتم.احساس میکردم یکی داره منو در همه جا تعقیب می کنه!

-نگران نباش ریحانه!نمی زاریم دستش بهت برسه.قلب

لبخندی با تمام وجود زدم.بدون این دوستا چجوری می خواستم زندگی کنم....؟بغل

****

-سلام.بهتری؟ماچ

با خشم به مایک جواب دادم:به لطف شما تا دیروز داشتم می مردم!این چی بود دادی؟ابرو

خنده ی بلندی کرد.لجم در اومد.مگه مردن منم خنده داره؟عصبانی

-باز خوبه که اینطوری شد.معمولا عوابق بد تری هم داره...زبان

پری دم گوشم گفت:اونو که آوردی!

-آره بابا.نیشخند

دلا به پری گفت:فکر می کنی موثره؟

پری در جواب ابروهاشو بالا داد.به دلا گفتم:مهم نیست!فقط برای اطمینانه.اگه قرار باشه بکشم نیازی به این قرتی بازیا نیس.یه لگد اساسی می پرونم و .......بنگ!عینک

سه تایی خندیدیم.مثله سگ چاخان کردم.چون وقتی می ترسم نمی تونم از جام تکون بخورم!خنثی

پری زیر لب گفت:بچه ها مدینا رو نگاه کنین...مژه

منو دلا زیر چشمی نگاش کردیم.خیلی نگران و عصبی بود.انگار که واسه یه چیزی مردد مونده بود.

دلا با قهقهه گفت:فکر کنم اثرات همون رقصه...هنوز تو کف اون لحظه ست...قهقهه

پری سعی کرد نخنده ولی از شدت فشار قرمز شده بود.مژه

-کوفت!دیگه در این باره حرف نزنین اوکی؟ساکت

پری با خنده گفت:البته...البته...

استاد اومد سر کلاس.بچه ها تحقیقاشونو روی میزش گذاشتن.از فرصت استفاده کردم و جستی به طرف پنجره زدم.از خود راضی

موتور سوار هیکلی رو دیدم که کلاه گذاشته بود و داشت به طرف کلاس نگاه می کرد.

-بشینین سر جاهاتون..همه....همه شامل تو هم می شه الهی!عصبانی

-اوه بله استاد.خجالت

و با ترس به طرف نیمکتم رفتم.دهنم از ترس خشک شده بود.

از کنار پری و دلا که رد می شدم زیر لب گفتم:اون همه جا دنبالمه.......استرس 

 

 

 

 

چیزی توی دلم سنگینی می کرد.دلم می خواست ازم حمایت شه.حالا توسط هر کی می خواد باشه!

و البته مایک هم متوجه این موضوع شده بود ولی مثله همیشه اصلا به روی خودش نمی آورد.منم جرئت گفتنشو نداشتم.نگران

بیشتر از خودم دلا و پری نگران بودن.این منو حرصی تر از قبل می کرد.اگه میشد توی هتل می موندم و از صبح تا شب با کامپیوتر ور می رفتم چقدر عالی میشد!خیال باطل

تو خیابون نگاه مردم واسم مرموز بود.می دونستم که قاتلم بین همین مردمه....گاوچران

توی همین فکرا بودم که متوجه چیزی شدم.در کوچه ی باریکی شخصی در حال کتک خوردن بود.استرس

از من کاری بر نمی یومد غیر از این که برم و بعد از خوردن یه فصل کتک حسابی برگردم.بنابراین به راحتی داشتم از کنار این قضیه می گذشتم که صدای نعره ی اونی که می زد شنیده شد.این صدا واسم آشنا بود.ناله مرد قطع شد(یعنی مرد.)تعجب

ناگهان بینیم تیری کشیدو یادم اومد:رکس!!!!!!!

از طرز لباساش کاملا مطمئن شدم که خود خودشه!فقط نمی دونستم چه جوری باید به دلا بگم.......افسوس

بعد از مدرسه به خونه پری رفتیم.خیلی قشنگ بود.همون طور که انتظار می رفت اتاقش آبی بود!قلب

دلا واقعا با دیدن اون منظره روحیه گرفت بودیه هو پری بی هوا گفت:امروز رکس رو ندیدم...

از جا پریدم.داشت یادم می رفت!وای که من چقدر خنگم!کلافه

-دلا!تو نباید به رکس اعتماد کنی!!!!!!!

چشمای دلا گشاد شدو پری گفت:عین مامانا حرف میزنی...متفکر

و لبخند کجی زد.

-نه نه!کاملا دارم جدی می گم!منتظر

دلا ابروهاشو کج کرد و گفت:این چه حرفیه؟یعنی می گی بعد از سه ماه دوستی نمی شناسمش!قهر

-تو تقصیری نداری...اون...اون قاتله!کلافه

-واااااااااااااااااای ریحانه!تو واقعا حساس شدی.درکت می کنم عزیـ.....

با خشم دندونامو روی هم فشردم و گفتم:اشتباه نمی کنم!خودم دیدم که یکی رو اینقدر زد تا مرد!ناراحت

دلا سری تکون داد و گفت:شاید یه کم قلدر باشه ولی-قاتل-نیست!اشتباه گرفتیش!یول

پری اندیشمندانه گفت:شاید ریحانه راست میگه و...خب شاید فقط می زده.اصلا معلوم نیست که مرده باشه.مژه

دلا سریع گفت:خب منم همینو می گم دیگه.رکس من کسی نمی کشه!قهر

نگاه هر دوشون به طرف من چرخید.داد زدم:بر علیه من به تفاهم می رسین؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

پری دستشو روی شونم گذاشت و گفت:تو خیلی نگرانی.درکت می کنم.کاملا حق داری!

با خشم گفتم:همدردی نمی خوام!می خوام حرفامو باور کنین.گریه

دلا دستاشو به کمرش زد.ازم دلخور شده بود.یه دفعه موبایلش زنگید.قبل از این که بردار ازش قاپیدم.روش اسم "رکس" رو نوشته بود.گوشی رو از پنجره پرت کردم بیرون.زبان

دلا فشار خونش زد بالا و سرم فریاد زد:چرا این کارو کردی!؟!عصبانی

در جواب منم فریاد زدم:اون قاتله می فهمی؟باید رابطتو قطع کنی!عصبانی

-تو خیلی عوضیی می دونستی؟زبان

پری بینمون ایستاد و گفت:بس کنین!با هر دوتونم!چرا نمی شینین مثله آدم با هم حرف بزنین؟

با نفرت گفتم:اینجا یا جای منه یا.....

پری غرید:ساکت میشی یا نه؟؟؟؟؟؟؟کلافه

سوسک شدم.صدای قلب خودمو میشنیدم.رفتم توی اتاق دیگه ای و روی تخت دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم.خیال باطل

کسی اون صحنه رو ندیده بود و حرفمو باور نمی کردن.افسوس

یه دفعه یاد چیزی افتادم!من می تونستم ثابت کنم!!!!!!!!!!!

کیفمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.پری گفت:ریحانه!چرا بچه بازی در میاری!

-ناراحت نیستم.از طرف من از دلا عذر خواهی کن.واقعا منظوری نداشتم.من رفتم.چشمک

دلا از پشت در بیرون اومد و لبخند زد.چکمه هامو پام کردم و گفتم:بای

و از پله ها پائین رفتم.در رو که باز کردم در جلوی صورتم دوتا چشم خاکستری مایل به آبی دیدم!

-مایک!منو ترسوندی....از...از کجا پیدامون کردی؟هیپنوتیزم

جوابمو فقط با نگاه خیره ای داد.چراغی توی ذهنم روشن شد.

-تو...جریان اون قاتله رو که شنیدی!مژه

با چشمای تنگ شده خندید و گفت:نکنه می خوای بگی باهاش ملاقات داشتی؟خنده

-دقیقا می خوام همینو بگم.منتظر

خنده ی مایکل به نگاه خشمگینانه ای تبدیل شد و گفت:دیگه این حرفو نزن.خنثی

-گوش کن!من می دونم اون کیه؟...(زمزمه)اون رکسه!عینک

با جدیت به فکر فرو رفت.زیر لب گفت:می خوای چیکار کنی؟

-تو می تونی بهم کمک کنی؟قلب

-می تونی بیای پیشه من تا ازت محافظت شه!این تنها کاریه که می تونم بکنم!

تا حالا به این فکر نکرده بودم که مایک اصلا خونه ای داره.ولی خیلی پیشنهاد خوبی بود.با این حال یه چیزی مثله توی فیلما توی ذهنم می گفت که کاره خطرناکیه.از اون جایی که مدینا خانواده ای هم نداره شاید انتخاب خوبی نباشه.یول

-مجبورت نمی کنم.هر وقت خواستی فقط بهم خبر بده.بامن حرف نزن

این آخرین جمله ای بود که ازش شنیدم.با سرعت جت ناپدید شده بود.

یاد فیلم "گرگ و میش" افتادم.شاید مایک خون آشام باشه!شیطان

از این فکر حسابی خندم گرفت.شونه هامو بالا انداختم و دوباره از پله ها بالا رفتم تا دوباره به دلا و پری بپیوندم.بغل

*****

با دلا به طرف هتل رفتیم.حسابی با پری بهمون خوش گذشته بود.ولی این احساس خوشایند فقط تا زمانی بود که رکس با ماشین اومد جلوی در!کلافه

دیگه از عصبانیت داشت از بینیم آتیش می زد بیرون.جلوی دلا رو گرفتم و گفتم:جایی نمی ری!

-ری ری!نگو که بازم می خوای اون بحثارو شروع کردی.ماتازه چند ساعته که با هم صلح کردیم.

-من هنوزم باهات توی صلحم.ولی نمی خوام که باهاش بری!

رکس بیرون اومد.بارونی شیک مشکی رنگی پوشیده بود.مظلومانه گفت:نمی یای دلا؟اگه می خوای...من می رم!مژه

واسه یه لحظه به دلا حسودی کردم.ولی زود به خودم اومدم و گفتم:گورتو گم کن ویلیامز!عصبانی

رکس ابروهاشو بالا انداخت.دلا چشماشو بست و باحالتی که انگار در حال تصمیم گیری سختیه گفت:خفه شو ریحانه!خنثی

و منو با شتاب کنار زد و سوار ماشین رکس شد و گفت:بریم.

خودمو به شیشه ی ماشین زدم و داد زدم:دلا!خواهش می کنم این کارو نکن!گریه

ولی دلا همون طور چشماشو بسته بود.رکس لبخند موذیانه ای بهم زد و سوار شد.

اشک توی چشمام جمع شده بود و هنوز سعی می کردم دلا رو متقاعد کنم.ولی ماشین با سرعت زیادی حرکت کرد و منو تنها گذاشت.نگران

-ریحانه...دلـ...دلا کو؟سوال

-پری!!!!!!!!!!!.....................ناراحت

و با شتاب خومو توی آغوش پری انداختم با گریه فریاد زدم:رکس اونو برد.به حرفام گوش نکرد....گریه

-کجان...؟تعجب

-رفتن.دیگه نمی تونیم بهشون برسیم.قهر

قطره های اشک پری رو روی لباسم احساس کردم.دیگه فقط خودمون دوتا بودیم.بدون دلا!!!!!!!!!!!!!!!گریه

*****

-پریسیما قاسمی.

-حاضر.

-ریحانه الهی.

-حاضر.

-دل آفرین شریفی.

-....خنثی

منو پری به هم نگاه کردیم.جوابی برای گفتن نداشتیم.جای خالی دلا به چشم می خورد.

-دل آفرین شریفی غایبه؟تعجب

پچ پچی توی کلاس شروع شد.پری با بغض گفت:بله.نگران

استاد با تعجب علامتی توی دفترنمرش گذاشت.این اولین غیبت دلا بود.

-کسی از شریفی خبری نداره؟

مایک زمزمه کرد:ویلیامز....؟ابرو

سری تکون دادم.مایک به فکر فرو رفت.گفت:اگه خواستی...می تونی بیای پیشم.آخه توی هتل تنهایی...یول

-از کجا می دونی تنهام؟ابرو

لحظه ای سکوت کرد و گفت:حدس می زنم.چشم

توی دلم گفتم:جونه عمت.پری از جلوم گفت:ریحانه میاد پیشه من.فهمیدی مدینا؟مشغول تلفن

-باشه ولی چرا دعوا داری؟نگران

این اولین باری بود که به قیافه مایکل خندیدم.ولی خندم چنان از دوری دلا تلخ بود که احساس خوشایندی نکردم.افسوس

پری چیزی نگفت و چرخید.استاد هم مثله همیشه سری تکون داد و رفت پای تخته تا درس بده...

.........

-ریحانه!فکر اینکه بخوای بری پیشه مدینا رو از کلت بیرون کن.مگه من مردم؟

خندیدم و گفتم:من که حرفی نزدم!...تازه اون طفلی چه گناهی کرده؟مژه

پری از این که مایک رو «طفلی» خطاب کردم داغ کرد و گفت:ویلیامز هم واسه دلا طفلی بود.حالا فهمیدی؟عصبانی

-منظورت اینه که ای جی مایکله؟؟؟؟؟امرا!من که شک ندارم همه اینا زیره سر رسکه...قهر

-منم مثله تو به اون مشکوکم ولی از مایکل هم خوشم نمیاد.

با شیطنت گفتم:پس به همه مشکوکی غیر از جیمز!ابرو

صورت پری گل انداخت و گفت:پای اونو وسط نکش لطفا!...نظرت چیه که بریم تو حیاط؟

-فکر خوبیه.چشمک

و با هم بیرون رفتیم.ناگهان موبایل پری زنگید.به شماره نگاهی کرد و گفت:آشنا نیست...

عجولانه گفتم:برش دار!عجله کن.به من زنگ بزن

-الو؟سوال

یه دفعه چشمای پری از حدقه در اومد.سریع موبایلشو قاپیدم و دم گوشم گذاشتم:صدای جیغ دلا بود.ناخودآگاه گوشی از دستم افتاد.استرس

از ترس نمی دونستم چیکار کنم.هر دو به هم زل زدیم.هیچ کدوم متوجه صدای زنگ نبودیم و فقط به یه چیز فکر می کردیم:

دلا...نگران

----------------------------------------------------------

-ولم کن کثافت!عصبانیعصبانیعصبانی

رکس دلا رو به زمین انداخت.دلا در حالی که سعی می کرد دستاشو باز کنه داد زد:ازت متنفرم!!!!!!!!زبان

ویلیامز خنده ی بی رحمانه ای کرد و پوزخندزنان گفت:مهم نیست.ابرو

-چطور تونستی....من...من بهت اعتماد کرده بودم....گریه

-فکر کردی نفر اولی هستی که این کارو کردی؟فقط تا چند روز دیگه زنده هستی.می تونی هر چقدر که می خوای بهم فحش بدی.شیطان

و از ته دل خندید.دلا دندوناشو به هم فشرد.به اطرافش نگاه کرد.معلوم بود کجاست!این همش مثله یه بازی بود.بازنده

(دلا)داد زد:دلم می خواد مثله مدینا بزنم داغونت کنم!کلافه

رکس از این حرف خوشش نیومد.با اولین چیزی که به دستش رسید به سر دلا ضربه زد و اونو بی هوش کرد.افسوس

----------------------------------------------------------- 

 

1388/12/25

ببخشید این وبم ظاهرا یه خورده قاطی کرده 

خلاصه نمی تونم باهاش درست آپ کنم. 

پس تا بعد... 

.. 

.. 

.. 

خدانگهدار  

   1      2    >>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس